4 نفر بودند
قد هیچکدامشان از 1 متر تجاوز نمیکرد.
حوالی صبح به جای کیف مدرسه،
بار زندگی را به دوش میکشیدند...
چشمهای معصومشان هرگوشه از خیابان را
برای یافتن چیزی بدردبخور می کاوید...
ره توشه ای بر شانه های ظریفشان حمل می کردند،
که باید توسط خودشان پر میشد...
تا شاید ظهر که خسته بازمیگردند،
چیزی برای خوردن نصیبشان شود...
اما من با چشمهای خود دیدم هنوز "کودک" هستند
هنوز حق شیطنت و بازی دارند بدون دغدغه...!
و هنوز با دانه ای شکلات چقدر ذوق می کنند.
بغضی گلویم را فشرد...
نه به حال آنها، برای خودم...
که مسئولم دربرابر تمام این فرزندان سرزمینم
و چه ظالمانه بی توجهم به حال و روزشان...!
#غزاله_زارع_آرشیدا
ما را در سایت خورشید گرفتگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 131