دخترِ آسمان
پیراهنِ سورمه ای بلندش را پوشیده بود.
طرح های متفاوتِ تشکیل شده از مرواریدهای درخشان،
جلوه ی خاص و زیبایی به آن بخشیده بود.
مشخص بود با وسواسِ تمام، آنها را به لباسش دوخته است.
دستم را به سویش دراز کردم؛
بادِ خنکی وزید و دستم را به گرمی فشرد.
سالها بود که شاهدِ غم و شادیِ لحظه هایم بود.
از دلتنگی هایش میگفت و میبارید؛
و حالِ دلم را به گوشِ جان میشنید و تسکین میداد.
آن شب به دور از چشمانِ حریصِ ماه،
در دقایقی کوتاه،
ساعت ها معاشرت کردیم و آرام گرفتیم.
ماه را دوست نداشتم؛
با آنهمه زرق و برقی که از خورشید وام گرفته و
صورت کک مکی و روحِ کدرش را پشتِ آن پنهان کرده بود.
اصلا چه اهمیتی دارد...؟!
مهم آسمان است که رفیقِ ابدی ام بود،
با آن دلِ بیکران و محبتِ عمیقش.
#غزاله_زارع_آرشیدا
خورشید گرفتگی...ما را در سایت خورشید گرفتگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114