هماهنگ با تو - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:44
از اینجایی که من هستمتمامِ شهر آشوبهیه دل شد سهمِ من، آنهمهماهنگ با تو میکوبه#غزاله_زارع_آرشیدا
شکار لحظه ها - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:44
تمامِ 23 ساعت وپنجاه و چند دقیقه ی روزهام به کنارزندگیِ من خلاصه میشه در اون لحظه هایی کهنگاه هامون بیهوا به هم پیوند میخوره...!#غزاله_زارع_آرشیدا
اعتراف - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:44
+ خب همینایی که اعتراف کردی رو بگو تا بنویسم!_ باشه میگم:*زل زدن به چشماش*حرف زدن باهاش به بهونه های الکی*اذیت کردنش*گرفتن دستاش*به هم ریختن موهاش+ تمومه؟!xa0_ سرکار این آخریا رو قلم بگیربخدا خواب بودم
گذاشتم کنار - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:44
بهم گفتن دوستت ندارهقبول کنببوسش بذارش کنار! خلاص...پروفایلتو باز کردماسمتو بوسیدمو همه شون رو گذاشتم کنار...!#غزاله_زارع_آرشیدا
تورا میبینم - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:44
2 حالت وجود دارد:+ لازم است چشم بگردانم_ کافی است چشم ببندمهمیشه تو را میبینم!#غزاله_زارع_آرشیدا
دنیای باهم بودن - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:44
من تا هرجای دنیا که لازم باشه بخاطرت میامفقط یه شرط دارهاز اون به بعدشو باهم بریم...!#غزاله_زارع_آرشیداxa0
اسمم - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
مثلا بیهوابه جای اون فامیلی لعنتیاز دهنت در برهاسممو صدا کنی#غزاله_زارع_آرشیداxa0
سر تو و شونه ی من - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
استاد داره همچنان حرف میزنهچشمات داد میزنه خسته شدیسرت خم میشه به راستشونه هام صاف میشیننو آغوششون رو باز میکننیه سر فرود میاد روی شونه امچشمامو میبندمیه نفس عمیق میکشم...xa0باز کردن چشمام واقعیت رو به
خیابانِ دوست داشتن - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
دوست داشتنِ یه طرفه مثل خیابونِ یه طرفه اسواردش که بشی هیچ راه برگشتی نداری،مگر به خلاف... به دروغ...خودتو گول بزنی که فراموشش کردم، که ازش گذشتم!ولی اگر واقعیتو بخوای باید اون راهو ادامه بدیفوق فوقش
دوراهی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
لابلای تمام درگیری های روزمره،2 دقیقه فرصت پیش میاد که هم مسیر باشیم...مبدا و مقصدمون یکیه؛ ولی دلت با من نیست!من غرق غرورم از این هم قدمیو تو نگران از نگاهِ اطرافیان...میرسیم به دوراهیمسیرت که مشخص شد، راهمو جدا میکنم ازتدلم باهاته، ولی تابِ بیتابی تو رو هم ندارم!بغضِ چشمامو با نفس های ممتد مهار می...
معجزه - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
به لبخندت فکر میکنمعطرت مشامم را می نوازددیوانه منمیا عشق تو معجزه میکند؟#غزاله_زارع_آرشیدا
بی قراری - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
نوبت به من هم میرسد عزیزیک روز می آید که برایم از عشق بگوییآرزوهایت و رویای باهم بودنمان را ترسیم کنیچقدر بیتابِ بی قراری ات هستم...با خود می اندیشمآیا آن روز من هم میتوانم شبیه تو سخت شومو بیخیال از کنار تمام ذوقت عبور کنم؟!و یا قلبم توانِ هضم این خوشی را خواهد داشت؟!راستی یک سوالبا قلبت چه کرده ای...
کودک کار - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
4 نفر بودندقد هیچکدامشان از 1 متر تجاوز نمیکرد.حوالی صبح به جای کیف مدرسه،بار زندگی را به دوش میکشیدند...چشمهای معصومشان هرگوشه از خیابان رابرای یافتن چیزی بدردبخور می کاوید...ره توشه ای بر شانه های ظ
تار مو - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
معنی بعضی حرفا رو هرکسی نمیفهمهمثل "یه تار مو تو به دنیا نمیدم"منم تا چندوقت پیش شاید میخندیدم به این حرف...که آخه یه تار مو چه ارزشی داره؟!ولی اون روزی که بعد از چندروز نبودنت،وقتی داشتم کتابتو میخون
آخر پاییز - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
دست های بی رحم و پاهای عجول زماندارد آخرین قطره های خون پاییز را میریزدبر دست های خالیِ پرسه های عاشقانه مانهنوز هم نیامدی...تماشا میکنی؟!...نیامدنت جان من و پاییز را گرفته...تو را به جانِ آخرین لبخندِ برگ هالحظه ای که از چشم درخت می افتند بر گونه ی زمینتو را به جانِ نفس های بی قرارمزودتر بیا...#غزا...
امتحان - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:25
خط به خط جزوه را که میخوانمخنده هایت را قاب می گیرمشکل هایش از برای تفهیم استمن میانش تو را می بینم#غزاله_زارع_آرشیدا#امتحان_دارم_دو_دیقه_فکرتو_از_سرم_جمع_کن
تبِ سردی - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:46
تو که ذاتت عسل است اینهمه تلخی ز کجاست؟ آتش است خلقت من این تب سردی ز شماست #غزاله_زارع_آرشیدا
نه نقاشم، نه عکاس... - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:46
یک نقاش برای کشیدن منظره اش بوم و رنگ هایش را رو به آن می گذارد یک عکاس برای ثبت سوژه اش لنز دوربینش را رو به آن تنظیم می کند من اما نه نقاشم، نه عکاس برای وصف و ثبت حسِ چشمانت نیازی به روبرویم بودنشان ندارم... لنزِ قلبم همیشه رو به آنها تنظیم است و بومِ نوشته هایم رنگهایش را از آنها می گیرد #غزاله_...
دلم هربار تو را... - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:46
تو مرا باز مرا باز مرا میرانیدلم اینبار تو هربار تو را میخواند#غزاله_زارع_آرشیدا
بارون - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:46
شما را به خدا برای حالِ دلتان هم که شدهاینبار چشمهایتان را روی همه چیز ببندیدغصه ی خیس شدن، سرما خوردن،و لک افتادن روی لباس های عزیزتر از جانتان را نخوریدزیر بارون راه برویدو دستهایتان را از هم باز کن